|
هوشبري89 |
|
ما که هیچ ...خدایا شانه ی پدرها رو از دخترها نگیر... امییییییییییییییین
چهارشنبه 23 فروردین1391به قلم: سعيده ™
به قول يارو گفتني همه پايه ايم ...همه اهل صفا و گشت و گذاريم.......ولي خدارو شكر نه باغي....نه صحرايي....نه جايي ....نه سرايي......خلاصه از خودمون مايه نميذاريم يه زميني رو صفا بديم هرسال بريم اونجا... كليد و از طرف ميگيريم....ميريم سه روز سه شب همگي ميمونيم.....مگه چه عيبي داره...... اينقدر تنوع طلبييييييم كه هر دفعه سر از يه باغ و صحرا جديد در مياريم....... خونه بمونيم كه چي؟ اين دوازده روز ...يه روزم خونه نمونديم.....آشپزي هم يادم رفته!!!!!......درس رو هم كامل بيخيال بوديم تا بعد پدرمون در بياد.... يني امسال داريم تلافي خاطرات و لحظات تلخ پارسال رو در مياريم......هييييي يادمون نياد بهتره..... فردا روز آخره.... بريم يه گشت ديگه بزنيم.....بعدشم ميام خونه ببينم ميلر تا كجاهاش گفته.... سالي يه بار نوروز مياد.....طبيعت و بايد ديد.......سالي يه بار تابستون مياد.....مسافرتو بايد رفت.... یکشنبه 13 فروردین1391به قلم: سعيده ™
12:16 سياهه!!!!!!
ديشب سياهه ي دامادي جناب راپورتچي بود....از آنجا كه ما خانمها كاري به كار سياهه نويسان نداشتيم ناگزير مشغول دف زذن و كف زدن و كل كشيدن و شعر خواندن شديم .....رسيديم به اون شعري كه همه بايد جواب ميداديم ماشالله...!!! ماشالله نمك شور ماشالله......ماشالله گل سرشور ماشالله...... اما.......عمه گرام كه لاري تشريف داشتند با يه بيت شعر حال و هواي مجلس را انتخاباتي كردند تا جايي كه دست از خواندن و زدن برداشتيم و ..... وآن بيت شعر: ماشالله نمك شور (ماشالله) ....ماشالله جعفرپور (نه ماشالله نه ماشالله)....!!!!! يكي ازون ته مه ها جوابشو داد :ماشالله فردوسي پور(ماشالله)!!!!!!! اصلآ يه وضعي... شنبه 20 اسفند1390به قلم: سعيده ™
خدايا به تو شكايت ميكنم از خودم، از نفسم كه مرا به سوي بديها امر ميكند و به خطا و زشتي ميكشاند و به نافرمانيت حريص است...مرا نابود ميكند و نزد تو خوارترين هلاك شدگانم... نفسي پر از ترديد با آرزوهاي دور و دراز...آنگاه كه بدي به او ميرسد بي تابي ميكند و آنگاه كه خوبي نصيبش ميكني منع ميكند...خواهان لهو و لعب و مملو از غفلت و فراموشي ست ،مرا به گناه شتاب ميدهد و شك و ترديد و روسياهي، توبه امروزم را به فردا مي افكند....خدايا به تو شكايت ميكنم از آن دشمني كه گمراهم ميكند و شيطاني كه مرا به بيراهه ميبرد...سينه ام لبريز از تشويش و وسواس شده و هوسهايش گرد دلم ميچرخد و از خواهشهاي نفسانيم پشتيباني ميكند و حب دنيا را برايم مي آرايد تا پرده اي شود ميان من و طاعت و قرب تو.... خدايا به تو شكايت ميكنم از دلي سياه و سنگ كه همنشين با وسواس و رياست و شكايت ميكنم از چشمي كه خشك و بي جوشش است ، چشمي كه به هرآنچه خوشش آيد بي خوف تو نظر ميفكند... خدايا نه جنبشي دارم و نه توانايي ،جز به نيرويت. نه نجاتي دارم از بديهاي دنيا و نه رهايي ، جز به نگهداريت... پ.ن: فرازي از مناجات شاكين سه شنبه 16 اسفند1390به قلم: سعيده ™
جمعه 12 اسفند1390به قلم: سعيده ™
23:11 !!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! طنز نوشت: به زنبوره میگن تو ۱۰ دقه میتونی ۳ تا گل بخوری میگه مگه من استقلال هستم :)) شنبه 15 بهمن1390به قلم: سعيده ™
17:21 آبدارچی مایکروسافت مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد. مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت! او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم. بعدنوشت: خيليا رو ميشناسم كه نامزد دارن يا عقد كردن يا حتي ازدواج كردن ولي با اين حال بازم تو پروفايلشون نوشته وضعيت تأهل: مجرد!!!!!!.....والا.... چهارشنبه 28 دی1390به قلم: سعيده ™
چهارشنبه 21 دی1390به قلم: سعيده ™
0:15 ديگه فايده نداره...
اين روزها اطرافم پرشده از حرفها و انتقادات بي جواب.....اطرافيانم همه شاكي اند..........انگار ما خانوادتأ در نوشتن نامه هاي سرگشاده مهارت داريم......ولي كو جواب؟ نميدانم مسولين جاخالي ميدهند يا سر نامه ي ما آنقدر گشاد نبوده!!! اداره آموزش وپرورش ،دانشگاه ،اداره تربيت بدني،سردبیر روزنامه و... يكي ميگفت اگر رونوشت به فرمانداري شود كارها زودتر انجام ميشود.... بيخيال! .... اين روزها همه از بند پ پ پ پيروي ميكنند ؛به قول دخترعمه، اين بند شامل ما نميشود..... پ.ن1 : وقتي يك دبير زبان انگلیسی(غير بومي)،ادبيات تدريس ميكنه...درحاليكه يك دبير ادبيات(بومي) الان چندساله روستاست... پ.ن2 : وقتي يك استاد ، افكار غيراخلاقيش رو به دانشجوها القا ميكنه... پ.ن3 : وقتي ما به نتيجه اي جز 3 -0 راضي نميشيم...گفته باشيم... جمعه 16 دی1390به قلم: سعيده ™
خوشا روزي كه منطق يارمان بود ميون مشكلات راهكارمان بود خوشا روزي كه اينجا پا گذاشتيم هيجان جواني هارو داشتيم مثلآ آمديم با هم بسازيم ولي احساس و منطق جا گذاشتيم هرچي پا ميزاريم به ترم آتي توهين ها داره ميشه صلواتي شديم به خون همديگر تشنه روابط بين ما گشته نباتي تنفر عادت هر روز و شب شد وغيبت ها شراب نيمه شب شد روابط بين ما منفورتر شد وچشم منطق ما كورتر شد نشد يكبار چون آدم بشينيم براي حل مشكل چاره چينيم همش گفتن ولش،ارزش نداره بريم حرف بزنيم،جر كش مياره وما مانديم در اين گيرو ويري واسه گوش دادن و تآثير پذيري منم تحريك شدم از هر نقاطي شدم در اين جرو بحثها قاطي يه چي گفتيم واسه 7پشتمان بس عجب واشد درآن شبها بساطي همان بهتر كه ما ساكت بشينيم و كلكل هاي آنها را ببينيم حالا ول كن توام اين ماجرا را 3 ترمه ما داريم اين ماجراها همانا خشت اول كج گذاشتيم به ترم 1 كج و معوج گذاشتيم به ترم2 شد اوضامان خرابتر ميونه ي بچه ها شكرآب تر به ترم3 كه عادت كرده بوديم به حق يكدگر بد كرده بوديم بيا با هم ببنديم عهدوپيمان كنيم محكم روابط مثل سيمان حلال هم كنيم اين آخر ترم كه تا اين زخم كهنه نكند جرم كمي عاقل شويم كوتاه بياييم 2سال باقي با هم راه بياييم... پ.ن:شعر امروز من (شنبه، كلاس استاد حديقه) بعد نوشت:بنده جزو بي طرفها بودم كه رفتم پا در ميوني كنم اما نشد.مجبور شدم اين شعرو واسشون بنويسم جمعه 9 دی1390به قلم: سعيده ™
|
|
|